تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

 

اینروزها که میگذرد انگار...

 

دلشادم که هنوز خدا گاهی در بستهی قلبم را با تلنگری عاشقانه می گشاید؛ 

دیشب به یادم آورد که چه مایه دلتنگ آنروزهاست...

 

 پروردگارا آمدم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 5:14  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

«دلا، ای حاصل تنهایی من

بیابانگرد من، صحرایی من!

 

من اینجا طاقت ماندن ندارم

کجا رفتی دل دریایی من؟»

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 5:30  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

آدم ها چقدر عجیبند!

...چقدر غریبند!

در چشم هاشان جز نم غربت هیچ نمی بینی،

و دست هاشان تنها پیام آور دردهایی ست که هرگز نداشته ای!

 

تنها می آیند تا فوج فوج موج بیاندازند به آرامش مقدست...

انگار می آیند...

 

...این روزها انقدر پرم از نبودن و انقدر خالی از بودن،

هذیان می گویم، می دانم...

 

کاش آسمان همیشه می تابید و هیچ خورشیدی غروب را تجربه نمی کرد!

برای رفتن همیشه آماده باش و از ماندن همیشه سرشار. راستی، بر آفتاب نوشته است که مرداب محکوم به مرگ است و رود تنها حقیقت زنده؟!

نه، تازه می فهمم که بسیارند رودهایی که رکودشان در حرکت معنا می شود و مرداب هایی که سکونشان عین حرکت است، عین پویایی ست و عین سلوک...

 کاش مرداب باشم، خسته ام از این خیل رودهای مجازی! از آدم هایی که...! آدم هایی که درست به سبک و سیاق عهد رنسانس و به همپایگی قواعد پرسپکتیو، خود را مرکز و محور دنیا می دانند و یادشان می رود که آنسوی این همه زرق و برق، حقیقتی به انتظارشان نشسته است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 4:29  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

«تا مست نیستم نمکی نیست در سخن

زیرا تکلف است و ادیبی و اجتهاد.»

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:44  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست

اینقدر هست که بانگ جرسی میآید...»

 

سرگشته بودم، آنقدر گم که... از امروز اما مینویسم، شاید هم بنویسیم!

راستی چقدر زیباست خلوتت را با سکوتی قسمت کنی که انگار سالهاست فریادش گوش دلت را کر کرده است.  شکر، که دوست داشتن بلدم و هنوز میدانم پشت دریاها شهریست که دستهای زمین برای رسیدن به آن مدام جزیره میسازد...

 

بگذریم،

امروز خوبم،

نفس می کشم...

آی دوستان قدیمی اینجانشین! هنوز هستم، زنده، نفس کشیدن یادم هست، آنقدر سرگشته بودم که گمان به گمراهی کشاندن خوب دوستانی چون شما، سد راه نوشتنم بود و این شد که ماهها دستان خالیام را بر دشتهای تنهایی تکاندم. حالا اما شکر که تنها نیستم، شکر که دوستی دارم، شکر که شمایی هست، شکر که او برای لبهای خشکیدهی شعر من هنوز هم  شعر میگوید. چقدر محمودی و چقدر ...! کاش خداوند دستان ناتوانم را بگیرد و شکوه بودنت را بر زبانم جاری کند، مهربان، یگانه پیغامبر سرزمین وجود من!

 

 

« پیش و پسیست صف کبریا

پس شعراء آمد و پیش انبیا»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:36  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«شاه پناهم بده خسته ی راه آمدم

آه نگاهم مکن غرق گناه آمدم... .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:46  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

«هر کس گمان می کند که علم به ذات و صفات معشوق، همان رسیدن به معشوق است، گمراهی دامن او را گرفته است.»

 

                        «عین القضات همدانی»

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:38  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

پاییزم از رفتنت،

آمده بودی که بمانی،

که ماندی،

حالا «دستورِ زبانِ عشق» را همه میدانند... .

 

                                                                        مهرسا - آبان ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 5:16  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«این روزها که می گذرد... .»

 

سفر قسمتِ هموارهیِ خورشید است؛ از خاور چشمهایِ تو تا باختر سردمزاجیِ زمین. باز هم مسافرِ بودن قسمتمان شد و اینبار امّا فرود آمدیم برای اندکی طولانیتر، که ماندنمان نه از جنسِ مرداب است و نه به رنگِ دریا. رودیم همواره و تنها بسترمان گاه بهگاهی متغیّر است، تا به دجلهی حاصلخیزیِ بندگیِ خداوند رسیدن راه بسیار است. آنقدر رقصانند قطراتِ بودنمان که گویی این ماندن نه ماندن است، مدام اسپند میچکد به آتشِ وجودمان!

 

عجیب خوب است این ماندن،

این رفتن

و آن رسیدن شاید!

 

روز اول تنها تجربهیِ درهایِ بستهای بود که گشودنش را زَهره یافتیم، دوم روز امّا، تجربهیِ آفتابی بود که سوزاندنش خوشتر است از تمام سایهسارهایِ امنِ آرامش اینجایی و روزهای بعد زیارتِ سکوت بود و قرابتِ فریاد... .

نیّت کرده بودیم لحظهها را به جانِ قلم قسم دهیم که بی «غزل» نه روزی شب شود و نه شبی سحر. حالا ماحصلِ آنهمه رفتن و رفتن و اینهمه ماندن و ماندن کتابچهایست از دلسرودههایِ آفتاب و ماه، وقتی معجزهای اینچنین جمعشان میکند به طرفهالعینی!

 

مشرقِ شهودِ چشمانِ ماه هنوز به غربتِ سکوتِ خورشید دل نباخته بود، که قیامتِ رسیدن فرارسید و حالا چند فصلیست خورشید و ماه همواره گرم طلوعند و دیگر نه شب حجابیست بر طلعتِ خورشید و نه روز تفالیست بر تنهاییِ ماه. حالا دنیا زیباتر است، درست شبیهِ سنگپزان، وقتی تمام ناپختگان میرسند به گرمایِ عشقی که حتّی سنگ را به زبان میآورد. ...که اینهمه هدیهیِ شاهِ خراسان بود به ماه وقتی فکر خسوف دیوانهاش میکرد و خورشید وقتی کسوف تنهاییاش را دو چندان.

 

شکر،

شکر خداوند،

شکر حضرتِ هشتم،

این روزها پُرم از شکر با دستانی که خالیترند از هموارهیِ بندگیام.

 

کاش کودکیهامان به پایان رسیده باشد و وقت،

              وقتِ بلوغ باشد و بالیدن... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 5:12  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

می نویسم٬

درست مثل بهار بر تن سرد بید همسایه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:48  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:44  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

حلیم،

شبِ بیست و سوم،

بارگاه شاه عبدالله عظیم،

الغوث الغوث، خلِّصنا مِن النّارِ یا رَبّ...

چقدر لذیذاند نخستینها!

نخستین شبهای انتظار،

نخستین روزهای دیدار،

نخستین «قدر»ها،

نخستین حلیم... چه مایه بردبارند نگاهت!

کاش اندکی شانهام میلرزید زیر بار گناهانم!

          ...این بیغیرتیِ محض گاهی دیوانهام میکند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 6:20  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

همین امروز بود،

بیست و چند سالِ پیش،

چشمهایم را که باز کردم

گَردِ غربت نابینایم کرد و تا به امروز هنوز در کوچِ اجباری دنیا اسیر ماندهام؛ این غربت با تولّد آمد و با مرگ میرود، که «این قفس نه سزایِ چو من خوشالحانیست... .»

 

تولّدم مبارک... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 4:7  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

شبِ قدر شاید تمام شبهایِ در راه است؛ امشب امّا دیگر بود:

با تو،

زیر سقفِ آسمان،

پشت به تمام داراییهایِ خاکآلود،

رو به سوی یکتاترین حقیقتِ هستی...

الغوثالغوث که میگفتی دلِ آفتاب رضا میشد به بازگشت، شاید این سحر زودتر از راه برسد، شاید هم باران ببارد بر اینهمه استغفار و پایانش سپیدهای باشد کنجِ خانهیِ دلت. راستی چقدر خوب است که «او» هست، چقدر خوب است که میشنود، چقدر خوب است که میبخشد، ...که میبخشاید!

فردا برای تمام پرندگان دانه خواهم ریخت،

دیگر مهم نیست که کبک باشند یا یاکریم؛ از سفرهیِ کرم او هر جنبدهای که منعم شود «یا حق»گویان برخواهد خاست؛

                                               ...و از فردا تمامِ پرندگان «یا کریم»اند.

 

 

 

مرغانِ مهاجر این روزها خستهاند از غروبِ اجباری، تنهایشان مگذار!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:18  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

آمدم، برگشتم، اینجایم؛ اگرچه تمام روزهایِ سفر اینجا بودم،

در سینهام چیزی میتپید به شوقِ کسی که

هنوز هم نمیداند کجای خاطراتِ خاکستریِ دیوار را زخم نشاندم به نیّتِ آفتاب.

دوستداشتنِ این «هشتی» همانقدر مقدّس است که حرمتِ «صحن و سرا».

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:42  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 8:28  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

دلم خیلی تنگته مهتاب،

راستی سراغی از ما نمی گیری؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 8:50  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

«دیگر ز شاخِ سروِ سهی بلبلِ صبور

گلبانگ زد که چشمِ بد از روی گل بدور

ای گل به شکر آنکه تویی پادشاهِ حُسن

با بلبلانِ بیدلِ شیدا مکن غرور

از دستِ غیبتِ تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نَبُوَد لَذتِ حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرّمند و شاد

ما را غم نگار بُوَد مایه سرور

زاهد اگر به حور و قصورست امیدوار

ما را شرابخانه قصورست و یار حور

می خور به بانگِ چنگ و مخور غصّه ور کسی

گوید ترا که باده مخور گو هُوالغفور

حافظ شکایت از غمِ هجران چه می کنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور.»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:51  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

Opera loses its star

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:26  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

...نذر کردهام

اگر چند فصلی بیشتر فرصتی دادی برای ماندن و نفسکشیدن،

تمام بایدها را از کتابت

که سالهاست سر طاقچه خاک میخورد،

بردارم و بر سینهام قلم بزنم،

 

تا هیچوقت یادم نرود که

                 دنیا چقدر کوچک است و تو چقدر بزرگ!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:29  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

برای آفتاب دعا کنید که

این روزها دلش به غروب کردن هیچ رضا نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:44  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

رفتن همیشه قصهی تلخیست، نازنین

نی نامهی دفاتر بلخیست، نازنین

«از دل سرودههای باهار امسال – مهرسا»

  

دیوار روبرو را بشکن،

مگذار حصار شود بر شهودِ بالغت؛

مگذار ویران کند ماجرایِ پرواز را بر سر آسمان،

راستی پایِ کدام چنار میشود عهدِ برادریات را امضا کرد دوست؟!

دوست، رفتنت به مبارکیِ آمدنت باد! که آمدنمان باهار میبارید بر چشمهایِ اسیر غربتِ اینجا و رفتنمان کاش که چراغان کند برزخیان در انتظار را! دیشب تنها شبی نبود که دلِ آسمان میگرفت از اینهمه رفتن، که سالها پیش هم آوایِ تلخ رفتن را با چشمهایِ خیس زمزمه کردیم، یادت هست؟

«کاش رفتنمان آنقدر سخت نباشد که آمدنمان!»

 

جانکندنِ خورشید را ببین وقتی غروب دل میسپارد؛ نرم و لطیف و عاشقانه، خرامان خرامان میرود تا... تنها به هجرانی که غربنشینیِ شبانه را نصیبش میکند، اشکی میریزد و بعدتر چه باشکوه از خاور نگاهمان طلوع میکند. کاش فردایِ قیامت، درخششمان از جنسی باشد که خورشیدِ صبح فردایی تابستاننشین!

 

 

 http://www.iranhmusic.com/article.aspx?id=905

 

* برادر نازنینم، مازیار، پرکشیدنِ یکی از بهترینِ دوستانت، مسعودِ عزیز را به تنهاییِ باشکوهت تسلیت میگویم؛ که تنها نیستی، هر نفََََس تو را میخواند خداوندی که در این نزدیکیست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:46  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«تا مژه بستیم قیامت رسید

مرگ چه خواب سبکی بوده است.»

«طالب آملی»

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:36  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

تمامِ خاطرههایِ خورشید خلاصه میشود در درخشش،

تمامِ خاطرههایِ خاک خلاصه میشود در گردش،

تمامِ خاطراتِ دریا خلاصه میشود در جوشش،

... و همهی خاطرههایِ «من» خلاصه میشود در کوششی که فرسنگها دورتر شاید ماحصلی بزاید از جنسِ پرواز!

 

بالهایی نحیف

که توانِ درکِ آسمانِِ اول هم از سرشان زیادیست،

چه رسد به خلیفهاللهی و اوجِ آسمانِ هفتم!

 

از ابلیس حتّی کم میآوریم،

آنوقت هوسِ آسمانِ هفتم میکنیم؟!

حکایتِ عجیبیست داستانِ غبارآلودیِ «من»!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 3:30  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

روزها میگذرند،

ثانیهها در راهند،

...که مرا از قفسم ....

 همیشه آمدنِ این روزها عجیب دلنشینم میآمد!

 

یادِ خاطراتِ کودکی، کوچههایِ آویزبستهیِ چراغانی،...

امسال امّا که بر کوچهیِ کودکیام مهمانم، نه خبری از چراغانی هست و نه از گلدان